ترلانترلان، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

ترلان دختر زیبای من

ترلان در سرزمین بازیها

دختر نازم آخر این هفته با بابا جون شما رو بردیم سرزمین بازیها که یه شهربازی سرپوشیده ست اگه بدونی من و بابات چه ذوقی کرده بودیم که تو میتونستی برای اولین بار سوار اسباب بازیها بشی البته هنوز کوچولویی و خیلی از بازیها واست زوده اینم عکسای قندک مامان و بابا توی استخر توپ یه کم ترسیده بودی اما بعد که یخت آب شد خوشحال شدی و کلی توپ بازی کردی این خرسه کنار غرفه جوایزه که تو خیلی دوسش داشتی عاشق این ماشینه شده بودی 2 بار واست کارت کشیدیم بازم دوس داشتی سوار شی و همینطور خاموش توش نشسته بودی  حسابی بهت خوش گذشت و توی راه برگشت تو ماشین خوابت برد و تا صبح راحت خوابیدی. ...
12 آذر 1392

محرم امسال

عشق ناز مامانی یک سال و سه ماهت شده و من خیلی واسه وزن کمت نگرانم توی این سن باید واسه چک قد و وزن بریم بهداشت و من از ترس اینکه باز وزن اضافه نکرده باشی هی امروز و فردا میکنم ولی دیگه تصمیم گرفتم فردا ببرمت دعا میکنم حد اقل یه کم وزن گرفته باشی که مجبورمون نکن بریم آزمایش اخه من میدونم تو سالمی و وزن کمت به خاطر پر جنب و چوش بودن و بی اشتهاییته تا مادر نشی هرگز نمیتونی این نگرانی منو درک کنی دارو هم خیلی بد میخوری نمیدونم چی کار کنم محرم امسال من به خاطر اینکه گل نازم مریض نشی حرم امام رضا نرفتم اما باباجون با هیئت رفت واسه ما هم حسابی دعا کرده بود. عزیز جونم مثل هر سال روضه داشت و شما هم حسابی شیطونی کردی یاد گرفتی سینه بزنی ناز گ...
1 آذر 1392

من و ترلان در خانه

سلام ما اومدیم بعد از یه تاخیر طولانی با پست پر از عکس اینم عکسای عسلک خوشگل مامانی   خب آخه من به مامانم چی بگم که همچین عکسی از من انداخته چه ژستی هم گرفتم با این عینک با توجه به اینکه مامانای مهربون خواسته بودن که این پست عکسدار باشه مامانم خیلی خیلی تلاش میکرد که بتونه از من عکس بگیره ولی مگه من میگذاشتم ... همش دنبال فضولی کردن بودم اصلا هم صورتم رو به دوربین نمیکردم تا حسابی اذیت بشه اخه میخواستم با این عکسا بازی کنم مامانم هم گیر داده بود که از من عکس بگیره اینجا هم انگشتمو کردم توی چشم بالشم تا کورش کنم ... نیگا میکنه خلاصه اونقدر فضولی کردم که آش و لاش روی زمین افتادم و خو...
6 آبان 1392

دلنوشته

عشق من دختر نازم برای تو مینویسم که همه ی هستی ام از آن توست برای تو که تمام زندگی ام را پر کرده ای برای تو که همه ی خاطرات جوانی ام از تو رد میشود میخواهم تا بدانی عشق من نسبت به تو چه بی پایان است چقدر ابدی ست و تا چه اندازه ... تا چه اندازه سرمست میشوم وقتی که میخندی وقتی که خوشحالی و بازی میکنی وقتی که تند تند پاهای کوچکت را بر زمین می کوبی وقتی که خودت را برای من لوس میکنی عشق من گویی دلم را چنگ میزنند زمانی که سرخی روی پلکت را میبینم کنار چشمهای زیبایت ،قلبم از جا کنده میشود زمانی که عفونت مختصرگوشت را که بر اثر سوراخ کردنش به وجود آمده میبینم. دوست دارم هر چه دارم بدهم تا تو سردت نشود، گرمت نشود و ...
18 مهر 1392

روز های بی تکرار

بزرگ شده ام آنقدر بزرگ که دیگر مثل روزهای کودکی دلم هوای بزرگ شدن نکند آنقدر بزرگ شده ام... که دیگر کفش های پاشنه دار مادرم را نپوشم خودم چند تایش را دارم آنقدر بزرگ شده ام... که هر وقت دلم میخواهد به پارک بروم هر چقدر دلم میخواهد به شهر بازی بروم هر چقدر دلم میخواهد هر کاری دلم میخواهد بکنم اما حالا!! نه دلم میخواهد بزرگ شوم نه دلم کفش پاشنه دار میخواهد نه پارک نه شهربازی نه...  با تمام وجود دلم کودکی ام را میخواهد   ...
6 مهر 1392

قصه های من و دخترم

سلام توت فرنگی مامان دوباره مهر شد کارای مامانی شروع شد دوباره شما نی نی ناز باید چند ساعتی از روز رو دور از مامانی بمونی پیش مامان جون و عزیز جون مهربونت خیلی خوشحالی و با خاله ها و عمه ها حسابی بازی میکنی فقط شنیدم وقتی خوابت میاد و شیر میخوای یه کم اذیت میکنی عزیزم منم قول میدم کلاسم که تموم شد با سرعت هر چه بیشتر خودم رو به تو برسونم از دوشنبه خونه ی مامانی بودیم تا چهارشنبه شما با خاله ها خصوصا خاله مهدیس بازی کردی و هی خودشیرینی کردی البته به جز اون موقعی که نگم بهتره...خیلی فضولی کردی الانم پنج شنبه ست و قراره با هم یه آخر هفته ی خوب داشته باشیم ...
4 مهر 1392