ترلانترلان، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

ترلان دختر زیبای من

دختر من تب داره

ناز گل من الان که واست مینویسم ٨ و نیم صبحه تو دیشب خیلی تب داشتی و من و بابایی رو خیلی نگران کردی بابا جونت ساعت ٤ صبح رفت داروخونه و واست قطره ی تب بر گرفت یه کم تبت پایین اومد ولی هنوزم یه کم تب داری و خوابیدی  اونقد نگرانت بودم صبح زنگ زدم به مامانی جون ازش راهنمایی گرفتم میگفت ممکنه بخاطر دندون در آوردنت باشه آخه تازگیا یه دندون در آوردی بابایی بهت میگه تک دندون ولی کنارش لثه ات ورم کرده و فکر کنم داره یه مروارید کوچولوی دیگه هم در میاد خانوم کوچولوی من امیدوارم زود زود خوب بشی و دوباره بازیگوشی کنی ...
24 ارديبهشت 1392

من و ترلان و بابایی

عسل مامان سلام از دیروز گلم یاد گرفتی دس دسی می کنی اونقدر خوشگلی که نگو ترلان گلم این روزا اونقد سرم شلوغه که کمتر همدیگه رو میبینیم بیشتر پیش عزیز جون و عمه جون و مامانی جون هستی دلم خیلی برات تنگ میشه وقتی توی دانشگاهم فقط تو ذهنمی میدونم که تو هم دلت برام تنگ میشه خدا کنه این روزا زود تر بگذره از این همه دوری خسته شدم با بابایی بردیمت اسباب بازی فروشی خیلی ذوق کرده بودی عسلم برات اسباب بازی خریدیم ولی دوسش نداری و باهاش بازی نمیکنی ...
12 ارديبهشت 1392

روز مادر

دختر ناز مامان دیروز روز مادر بود با هم رفتیم خونه ی عزیز جون و مامانی جون بابایی یه هدیه واسه من از طرف تو خریده بود داده بودش دست تو که بدیش به من تو هم محکم گرفته بودی و به من نمیدادی اونقد من و بابات خندیدیم که نگو                  اینم عکسای خوشگلت که عمه جون ازت گرفته اینجا خونه ی عزیز کنار هفت سین   ...
12 ارديبهشت 1392

یه روز بهاری

سلام خانوم کوچولوی من دیشب با بابا رفتیم خونه ی مامانی تا امروز صبح که من میرم دانشگاه پیش مامانی جون باشی آخه عزیز جونت یه خورده مریضه میدونم که با قلب کوچولوت دعا میکنی که زود زود خوب شه. و اما بگم از امروز تو عزیزم من که نبودم حسابی با خاله مهدیس بازی کردی و بعد از ظهر مه من اومدم با هم با خاله مهلا رفتیم پارک و تو خیلی خوشحال بودی شکلات خوردی تاب بازی کردی سرسره هم سوار شدی منم حسابی مواظبت بودم ...
28 فروردين 1392

لحظه لحظه های با تو بودن

سلام دختر عزیزم تازگیا یه کار جدید یاد گرفتی اینکه شبا تا دیر وقت بیداری شوخی کردم گریه نمیکنی فقط بازی میکنی عزیزم تو منو چند وقت پیش خیلی نگران کردی هر وقت واسه چکاپ میبردمت وزن کم میکردی اما خدا رو شکر بهتر شدی آخه هیچی نمیخوردی به جز چایی............ بابا جونت امروز واست تاب نصب کرد و کلی بازی کردی فکرشو بکن یه کوچولوی هفت ماهه توی تاب خیلی جالب شده بود ...
21 فروردين 1392

دلتنگیامون

دختر قشنگم داره تععطیلات من تموم میشه و دو سه روز دیگه کارام و درسام شروع میشه و دوباره کمتر همدیگه رو میبینیم چون میذارمت پیش عزیزجون و مامانی جون و میرم دانشگاه ولی خیلی دلم برات تنگ میشه قول میدم بعد از هر کلاس زودی بیام و ببینمت جیگر مامانی ...
21 فروردين 1392

بازیگوشی هات

سلام ناز گل مامان الان که دارم برات مینویسم نیمه شبه و تو توی خواب نازی اینقد این روزا شیطون شدی که حد نداره گلکم چهاردست و پا راه میری و هرچی دم دستت باشه خراب میکنی چند وقت پیش یاد گرفته بودی بگی ماما ولی بابا جونت اونقد اصرار کرد و تکرار کرد که بگی بابا که ماما گفتن یادت رفت و حالا همش میگی بابا امروز صبح من رفته بودم دانشگاه و تو اونقد شیطونی کرده بودی و باباتو زده بودی که از خواب بیدارش کردی ای دختر بد ...
21 فروردين 1392